حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

بربری تو از همه دل می‌بری!

زبان از گویش باز می‌ماند وقتی همسر گرامی در شهر غریب تورنتو برای آدم نان بربری خانگی درست می‌کند که مزه‌ی آن از بربری‌های زنجان هم بهتر است!
بدون شرح! تصاویر خود گویاست.

اختلاف نرخ ارز بین بازار ایران و کانادا

در ایران مقداری یورو داشتم که بایستی برای این سفر اخیرم به کانادا تبدیل به دلار کانادا می‌کردم. اگر این کار را در ایران می‌کردم باید یوروها را به نرخ خرید بازار می‌فروختم و با نرخ فروش بازار دلار کانادا می‌خریدم. در این صورت نرخ تبدیل برابر ۱/۴ می‌شد. انتخاب دیگرم این بود که در کانادا این تبدیل را انجام دهم. برای همین در وب، نرخ تبدیل یورو به دلار کانادا را نگاه کردم و دیدم که فرق چندانی با نرخ تبدیل ۱/۴ ندارد. یک صرافی در تهران هم به من توصیه کرد که این کار را در کانادا انجام دهم.
پس از سفر فهمیدم که نرخ تبدیل در کانادا ۱/۳ است در حالی که این نرخ در ایران هم‌چنان ۱/۴ بود و من چند صد دلار کانادا از دست دادم. حالا دلیل این اختلاف چیست، نمی‌دانم.
آیا اگر کسی بخواهد در کانادا دلار کانادا را به یورو تبدیل کند، به صرفه‌تر از ایران خواهد بود؟

رخوت بعد از کار زیاد

هفته‌ی گذشته هیچ پستی نگذاشتم. استاد راهنمای فرانسوی من این جا بود و کارهایی که در این دو سال نکرده بودم را، در این یک هفته از من کشید. شاهد این که یک شب تا صبح نخوابیدم و کار کردم تا چیزی را برای استادم آماده کنم تا او صبح که از خواب بیدار می‌شود آن را ببیند. کاش همیشه یک نفر مرا هل بدهد. چرا که در این صورت پیشرفت کاری بسیار ساده می‌شود. اکنون که یک هفته کار شدید انجام داده‌ام، احساس خستگی و رخوت می‌کنم و انگیزه‌ی چندانی برای انجام کارها باقی مانده ندارم.
من برای شروع کار یک استارت اولیه می‌خواهم. اگر کسی این استارت را بزند، آن وقت همه چیز تسریع خواهد شد. در ایران که بودم، در بین همکاران و دوستان، افراد زیادی را مانند خود یافتم. همکار عزیزی که در دوره‌ی فایننس علوم پایه‌ی زنجان فرایند درس می‌داد، استعداد زیادی داشت، اما او هم لنگ همان استارت اولیه بود. جالب این که نقطه‌ی مشترک همه‌ی ما این است که منتظر هستیم تا عاملی خارجی این استارت را بزند. برای همین من همیشه این سوال را از خود می‌پرسم که آ«یا راهی برای خود انگیزشی وجود دارد؟»
به نظر من راه‌های خودانگیزشی را باید در اهداف بلند مدت قابل دسترس جستجو کرد و البته صبر و تحمل بر نگرفتن نتیجه‌ی عاجل.
من یک نمونه را می‌شناسم که با توجه به کمبود امکانات و مخصوصا کمبود شرایط انگیزشی در ایران،  توانسته در ایران سال‌ها به تحقیقات علمی بپردازد. آقای پروفسور سلطانی استاد دانشگاه شیراز و کویت، سال‌ها با دست خالی زحمت کشیده و دانشجویان خوبی تربیت کرده و اکنون صاحب یک حلقه‌ی علمی است که برخی از آن‌ها ادامه دهنده‌ی آن راه هستند.
به هر حال این بحث من یک بحث درونی است و مشکلات انگیزشی در کار تحقیقات علمی ایران بیرونی هستند و در اثر سیاست‌گذاری غلط ایجاد شده‌اند. من احساس نمی‌کنم که تک چهره‌ها بتوانند چندان کار مثبتی برای کلی سیستم انجام دهند. اما می‌توانند کاری کنند تا محیط آکادمیک اطراف خودشان، مطلوب‌تر شود.

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

عید بهانه‌ای برای پنهان کردن خراب‌کاری‌هاست.

یادتون هست که میز قشنگ صاحب‌خانه‌ی عزیزمان رو سوزاندیم و با سنباده فعلا سوختگی‌ها را تراشیدیم تا بعدا در فرصت مناسب یک رنگ زیبا به روی آن بزنیم. برای فردا که صاحب‌خانه‌ی عزیز به ما سر می‌زند، ایده این بود که یکی از رو‌میزی‌های قشنگ خودش را روی میز پهن کنیم و یک سفره‌ی شبه‌هفت سین روی آن بچینیم. و تازه کلی هم راجع به نوروز پز بدهیم.
اما از آن‌جا که خدا می‌خواست نیت پلید ما دیرتر عملی شود، روی رو میزی پارچه‌ای آب میوه ریخت تا ما را به فروشگاه جهت خرید پودر روانه کند. حالا فرایند لکه‌زدایی را پیش رو داریم. به نظر شما بدبیاری بعدی در سال نو چه خواهد بود؟

نوروز در تورنتو

نوروز اول بهار است، لکن در تورنتو برف می‌بارد. نوروز در تورنتو کریسمس شده است.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

خراب‌کاری، رنگ‌کاری، و نجاری

روز‌گاری در دوره‌ی کارشناسی، دچار افسردگی خفیفی شده بودم. سال سومم را تمام کرده بودم و ترم اول سال چهارم بودم. آن موقع دانشگاه علم و صنعت زمینه‌ی شهرت متفاوتی غیر از سیاست داشت. شهرت آن موقع این دانشگاه در این بود که برای دانشجویان مشکلات آموزشی به وجود می‌آورد که هیچ کس توان حل آن‌ها را نداشت. مشکل من نیز از این نوع بود. من دانشجوی محض بودم و چون تعداد دانشجویان محض از انگشتان یک دست هم تجاوز نمی‌کرد، هیچ درس تخصصی به حد نصاب نمی‌رسید. به ناچار مجبور می‌شدم در دانشگاه‌های دیگر مهمان شوم. با این که یک بار در دانشگاه امیرکبیر و یک بار  هم در دانشگاه تهران مهمان شده بودم، باز هم درسم چهار ساله تمام نمی‌شد و نیم سال دیگر نیاز داشتم. از آن‌جایی که برای قبولی در کارشناسی ارشد بایستی در آخر سال فارغ‌التحصیل شد، امتحان ارشد آن سال از دست می‌رفت. به علاوه، سال بعد هم اگر ارشد قبول نمی‌شدم بلافاصله سربازی در انتظارم بود. آن موقع روحیه‌ی جنگندگی الان را نیز نداشتم. با در نظر گرفتن این احوالات به علاوه‌ی افسردگی راه تسلیم برگزیدم و یک ترم به مرخصی تحصیلی رفتم. در طول این ترم که به تابستان هم ختم می‌شد، در یک کارگاه نجاری در نقطه‌ی پرتی از حومه‌ی کرج مشغول کار مجانی شدم. کار آماده کردن کارهای چوبی، برای رنگ‌کاری بود. صاحب‌کار من آدم بسیار جلبی بود و اصلاً هیچ عقل سلیمی حاضر نمی‌شد در ازای ماهی ۴۰۰ هزار تومان آن موقع که از ۲ میلیون تومان حالا هم بیشتربود، آن جا کار کند، چه برسد به شاگردی. بگذریم که این خود گزاره‌ی «آدم افسرده عقل سلیم ندارد» را تایید می‌کند، من چند ماهی در آن آشغال‌دانی به کار سخت و مردافکن مشغول بودم و تازه از رنجی که می‌کشیدم به شدت لذت هم می‌بردم. فکر کنم لازم است اگر کسی اسم این بیماری روانی را می‌داند، به من بگوید تا دیگر لازم نباشد برای توضیح حالم این همه جملات را بیان کنم. حاصل کار من در آن کارگاه، یاد گرفتن معرق بود که در ۵ تابلو خلاصه می‌شد که دوتای آن توسط صاحب‌کارم به یغما رفت و دیگر هیچ.
به هر حال تا امروز صبح همیشه حسرت آن روزهای تلف شده را می‌خوردم. اما امروز صبح روز دیگری بود. نسرین یک قابلمه‌ی داغ را بر میز چوبی و نازنین صاحب‌خانه‌ی عزیزمان گذاشت و رنگ شفاف آن به همراه قسمتی از چوب را سوزاند و یک دایره‌ی قهوه‌ای از نوع سوخته بر این میز نقاشی کرد. ما که به صاحب‌خانه‌ی نازنینٔمان که سایه‌اش از سرمان کم نشود، قول داده بودیم که وسایل خانه‌اش را مثل تخم چشم‌مان نگه‌داری کنیم، حالا اعتبار قول‌مان را در آستانه‌ی نابودی میافتیم.
بعد از شوک ناشی از این اتفاق، کم کم شروع به فکر کردن کردیم و اینترنت را دنبال نجار‌ها و رنگ‌کارهای خرده‌کار تورنتو زیر و رو کردم. تجارب رنگ‌کاری من به من می‌گفت که باید این رنگ و چوب‌های سوخته را تراشید و سپس رنگ تازه به آن زد. اولین چیزی که به ذهن من رسید ابزاری بود به نام «لیسه» که دقیقا برای این کار ساخته‌شده بود. اما لیسه نیاز به رنگ‌کاری و کمی حرفه‌ای‌گری داشت که من فاقد آن هستم. بنابراین سنباده‌ی نرم به ذهنم آمد. شروع به گشتن به دنبال معادل انگلیسی سنباده کردم. اولین لغتی که یافتم emery بود که برای فلزات به کار می‌رفت. بعد از مدتی تلاش فهمیدم که لغت سنباده‌ی چوب sand paper یا sand sheet است. سپس به دنبال فروشگاه‌هایی که ابزار می‌فروشند گشتم. یک یافتم که از ۶ صبح تا ۱۲ شب باز بود. آدرس را برداشتم و به سوی آن غزیمت کردم. فروشگاه مذکوربسیار دران دشت بود و پیدا کردن یک سنباده‌ی چوب معمولی در آن کار بسیار سخت. با یکی از فروشندگان توانستم این سنباده را پیدا کنم. بعد آمدم خانه و به جان میز بی‌چاره افتادم. میز که سوخته‌بود، سنباده‌هم خورد تا این که یاد بگیرد دیگر بی اجازه نسوزد و ما را به درد سر نیندازد.
حالا جای سوختگی با سنباده بسیار کم رنگ شده است. طوری که فکر کنم اگر رنگ شود و مدتی رنگ بماند تا روی آن تیره شود، دیگر نشود تشخیص داد. اما حالا کو تا آن موقع، میز تیره از آلودگی یک گوشه‌ی سنباده خورده‌ی تمیز و خوش‌رنگ دارد که بد‌جوری جلوه می‌کند. پس فردا هم که صاحب‌خانه تشریف می‌آورند این جا برای ما کاری انجام دهند.
به نسرین گفتم که نهارصاحب‌خانه را دعوت کنیم. یک رو‌میزی قشنگ از رومیزی‌های خودشان هم برایشان بیندازیم روی میز که مثلا تحویلشان گرفته‌ایم. بنده‌خدا چه می‌داند که در زیر این رو‌میزی زیبا، خراب‌کاری نهفته است. امیدوارم که تا پس‌فردا بتوان این خراب‌کاری را بهتر کرد. می‌دانم که شب عید است و همه گرفتار. اما اگر توانستید راه کار دهید.

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

کلاس‌ «نرخ بهره و ریسک اعتباری» و «مبانی ریاضیات مالی»

هفته‌ای یک روز در موسسه‌ی فیلدز دو کلاس تحصیلات تکمیلی برگزار می‌شود که در عنوان این پست نام آن‌ها را آورده‌ام.

کلاس مبانی ریاضیات مالی توسط ماتیوس گراسلی که یک ریاضی‌دان بسیار جوان است به شیوه‌ای دل‌چسب ارائه می‌شود. در این کلاس دانشجویان ارشد و دکترا از دانشگاه‌های مختلف کانادا و البته من و چند پست‌داک دیگر شرکت دارند. من دو ماه اول این کلاس را از دست دادم. اما از تمرینات این درس می‌توان فهمید که دو ماه اول در مورد بهینه‌سازی ثروت بر مبنای تابع مطلوبیت بوده است. همان چیزی که خود من در درس ریاضیات مالی یک در تحصیلات تکمیلی در علوم پایه‌ی زنجان در مدل گسسته‌ی دو جمله‌ای برای بچه‌ها توضیح دادم. اکنون موضوع درس در مورد انتگرال‌گیری تصادفی است که به مطلبی کلاسیک در آنالیز تصادفی تبدیل شده است. ماتیو تلاش دارد که سیر تحول انتگرال تصادفی را بیان کند و تا کنون این کار را به خوبی انجام داده است. نکات و مثال‌هایی که بیان کرده بسیار راه‌گشا هستند. مثلا این تصور غلط که بعد از تجزیه‌ی دوب یک نیمه-مارتینگل به یک مارتینگل موضعی و یک فرایند موضعا با تغییرات کراندار، می‌توان انتگرال یک انتگرال‌ده نوعی را بر حسب این نیمه-مارتینگل به صورت جمع انتگرال تصادفی بر حسب مارتینگل موضعی و انتگرال لبگ-اشتیلیجس بر حسب فرایند موضعا با تغییرات کران‌دار نوشت، با ذکر یک مثال در تمرینات درس و یک دید نموداری از آن‌چه در انتگرال‌گیری تصادفی انجام می‌دهیم، رد کرد. کاش کسری علیشاهی در این کلاس حضور داشت. قطعا دستاورد او از این کلاس برای درس احتمالش در دانشگاه صنعتی شریف، بسیار مفید می‌بود.
کلاس نرخ بهره و ریسک اعتباری توسط تام هارد برگزار می‌شود که بدون تعارف در مقایسه با کلاس دیگر یک رخت‌خواب واقعی است. به هر حال از آن‌جا که من در فصل پاییز در تحصیلات تکمیلی در علوم پایه‌ی زنجان درس ریسک اعتباری دادم، خوشبختانه به مطلب کلاس آشنایی دارم تا بتوانم از بین صحبت‌های مخشوش تام نکاتی بفهمم. اغلب بعد از کلاس در مورد مدل‌های ارائه شده در درس با تام بحث می‌کنم. البته نباید به تام خرده بگیرم. کلاس ریسک اعتباری من در زنجان در مقایسه با این کلاس حتی یک رخت‌خواب هم نبود. درسی که من می‌دادم مثل پتک بود بر سر دانشجویان ریاضی مالی. نه لذت می‌بردند و نه می‌توانستند با خیال راحت چرت بزنند.
امیدوارم که بار دیگری باشد که فرصت دادن چنین درس‌هایی را در ایران پیدا کنم. متاسفانه دورنمای من از وضعیت ریاضیات مالی در ایران چندان مثبت نیست. بجز کارهایی که کسری علیشاهی با دانشجویان درس احتمالش در شریف می‌کند. دیگر نکته‌ی مثبتی نمی‌بینم. متاسفانه کسری هر لحظه ممکن است مجموعه‌ی علایقش را عوض کند. پیشبینی می‌کنم که در سال‌های آتی، ریاضیات مالی کم کم به یک مد در ایران تبدیل شود و هر کسی در هر جایی بدون داشتن دانش کافی در این موضوع ریاضی‌دان مالی بداند. کما‌اینکه برخی افراد در سال‌های اخیر چنین روشی را اتخاذ کردند و کارهای‌ بی‌ربط و کم‌ارزش خود را به گونه‌ای به ریاضیات مالی چسبانده‌اند.
بگذریم که لب به انتقاد گشودن همانا و اتلاف وقت همانا.
در کلاس تام به این فکر می‌کردم که بسیاری از مدل‌ها را می‌توان بهتر کرد، حتی با دست خالی. می‌شد برای بچه‌های ریاضی مالی زنجان که علاقه به ریسک اعتباری دارند، موضوعاتی در باب بهتر کردن این مدل‌ها تعریف کرد. اگر در فصل پاییز دو درس سنگین ریسک اعتباری و آشنایی با بازارهای مالی بر من تحمیل نمی‌شد، و اگر مشکل ویزای فرانسه و فشار دانشگاه شریف برای دفاع نبود، می‌توانستم این کار را انجام دهم. آن وقت آقای نانکلی وآقای شاکری و خانم قربانلو الان موضوعات بهتری برای کار داشتند. الان که فکرم آزادتر است، این موضعات کم کم به ذهنم می‌رسد. حیف! چرا باید همیشه باید یک قدم از زندگی عقب باشم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

هفته‌ی اول چگونه گذشت؟

ما از فرودگاه به منزل صاحب‌خانه رسیدیم و صاحب‌خانه‌ی ما که یک دختر مهربان است، ما را برای گردش به اطراف برد و چند فروشگاه را نشانمان داد. فردای آن روز ما کمی دچار مشکل شدیم چون کلید را در خانه جا گذاشتیم و قفل‌ساز محترم به دادمان رسید و در ازای 95 دلار ناقابل یک کارت انداخت در را برایمان باز کرد. همان روز من جو را دیدم. جو در واقع ناظر بر اعمال علمی من به عنوان پست‌داک است. او یک آدم راحت و فوق‌العاده جالب است. قطعا در پست‌های بعدی نکاتی از او خواهم نوشت.
از روز آمدن ما در این‌جا هوا به افتحار ما آفتابی بوده و ابری نشده. اما مثل این که فردا قرار است باران بیاید و خوش‌آمد گویی هوا به ما تمام شود.
دوست ایرانی که هنوز پیدا نکردیم. اما فکر کنم صاحب‌خانه‌ی عزیز دوست خوبی باشد. در ضمن وقتی در ایران بودیم هم یک صاحب‌خانه‌ی بالقوه داشتیم که خانه‌اش را به ما اجاره نداد. در عوض در پیدا کردن این جایی که الان در آن هستیم کمک کرد.
تنها مشکلی که داشتیم این بود که گفتند که دکترات کو. من هم جریان پرطمطراق رد شدن ویزای فرانسه‌ی خود را برایشان گفتم و این که در شریف دفاع کردم. البته چون شریف هیچ مدرک انگلیسی به من نمی‌دهد که من دفاع کردم، مجبورا برای اثبات این که من دکتری دارم هم یک عالمه بدبختی کشیدم. پلی‌تکنیک هم که گفته بود تو برو کانادا تا ما دفاعت را بندازیم کانادا و تازه یک نامه هم داده بود به دانشگاه کانادایی که جریان را توضیح دهد. اما ظاهرا منشی گیج پلی‌تکنیک نامه را به یک ناکجا آباد پست کرده بود.
دیروز هم دو تا کلاس شرکت کردم که از دو ماه پیش شروع شده بود. لینک اولیش این جاست و لینک دومیش این جا.
با این که دو ماه از کلاس‌ها می‌گذرد اما من دیروز مطالب هر دو کلاس را به راحتی دنبال کردم. فکر کنم این نتیجه‌ی مطالعاتی باشد که در یک سال ونیم گذشته انجام دادم. به هر حال هر دو کلاس بسیار سودمند و مفید هستند. توصیه می‌کنم اگر به ریاضیات مالی علاقه‌مندید، متن درسی هر دو کلاس را دانلود کنید و بخوانید.
خلاصه این یک هفته این قدر ماجرا داشتیم که انگار یک ماه طول کشید.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

چرا این عنوان را برای این وبلاگ برگزیدم؟

همسرم نسرین اعتقاد دارد این عنوان بیشتر یک عنوان teenagerی است. اما این عنوان هر چند بچگانه به نظر برسد، نشان دهنده‌ی واقعیت حاکم در درون من است. بعد از انتخابات و حوادث تالی آن که هنوز هم ادامه دارد، احساس می‌کنم که بیشتر شبیه یک انسان بی‌وطن ام. کسی را مجسم کنیم که خانه‌اش ویران شده و سرپناهی ندارد. مخصوصا اگر قبل از آن هزار نقشه برای خانه‌اش در سر داشته باشد و ناگهان همه چیز ویران شود.
در ایران مورد هجوم دغدغه‌ها بودم ولی در عین حال از ساختن لذت می‌بردم. ساختن یک گوشه از وطن. امروز در دیاری زندگی می‌کنم که هیچ کدام از آن دغدغه‌ها وجود ندارد. در عوض چیزی هم برای ساختن وجود ندارد. در نهایت تو آن لذتی که در وطن خود از ساختن می‌بردی در این جا نمی‌بری. حتی اگرچیزی برای ساختن باشد و تو آن را بسازی.
امیدوارم که روزی به وطن برگردم و آن جا همان کاری را دنبال کنم که قریب یک سال و نیم گذشته در وطن دنبال می‌کردم و زیر لب زمزمه کنم:
هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاری خالی از زاغ و زغن شد

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

شروع طوفانی

امروز یکی از دوستان از من پرسید که آیا اوضاعم در این ور دنیا خوب است. جواب دادم که اگر روزی اوضاع من خوب باشد، فردای آن روز قیامت خواهد شد.
کسانی که مرا می‌شناسند می‌دانند که در چند سال اخیر من با مشکلات فراوانی دست وپنجه نرم کرده‌ام و به نظر خودم از از پس بسیار از آن‌ها برآمده‌ام، البته ناپلئونی و با کمک افراد دیگر. این بار بعد از سپری کردن مشکلات اولیه، همه چیز تقریباً خوب و سریع پیش رفت. این قدر سریع که آدم را میان خواب و بیداری دو به شک می‌کرد. حالا که تمام کارها انجام شد و از کار هم استعفا دادیم و خانه را هم تحویل دادیم و تمام زندگی را جمع کردیم و به این سر دنیا آمدیم، مشکلی پیش آمد که نه می‌توانیم بمانیم و نه برویم. چه باید بکنیم؟ زندگی این است دیگر. عوضش با همین مشکل فعلی حال می‌کنیم تا ببینیم بعداً چه می‌شود.