حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

خراب‌کاری، رنگ‌کاری، و نجاری

روز‌گاری در دوره‌ی کارشناسی، دچار افسردگی خفیفی شده بودم. سال سومم را تمام کرده بودم و ترم اول سال چهارم بودم. آن موقع دانشگاه علم و صنعت زمینه‌ی شهرت متفاوتی غیر از سیاست داشت. شهرت آن موقع این دانشگاه در این بود که برای دانشجویان مشکلات آموزشی به وجود می‌آورد که هیچ کس توان حل آن‌ها را نداشت. مشکل من نیز از این نوع بود. من دانشجوی محض بودم و چون تعداد دانشجویان محض از انگشتان یک دست هم تجاوز نمی‌کرد، هیچ درس تخصصی به حد نصاب نمی‌رسید. به ناچار مجبور می‌شدم در دانشگاه‌های دیگر مهمان شوم. با این که یک بار در دانشگاه امیرکبیر و یک بار  هم در دانشگاه تهران مهمان شده بودم، باز هم درسم چهار ساله تمام نمی‌شد و نیم سال دیگر نیاز داشتم. از آن‌جایی که برای قبولی در کارشناسی ارشد بایستی در آخر سال فارغ‌التحصیل شد، امتحان ارشد آن سال از دست می‌رفت. به علاوه، سال بعد هم اگر ارشد قبول نمی‌شدم بلافاصله سربازی در انتظارم بود. آن موقع روحیه‌ی جنگندگی الان را نیز نداشتم. با در نظر گرفتن این احوالات به علاوه‌ی افسردگی راه تسلیم برگزیدم و یک ترم به مرخصی تحصیلی رفتم. در طول این ترم که به تابستان هم ختم می‌شد، در یک کارگاه نجاری در نقطه‌ی پرتی از حومه‌ی کرج مشغول کار مجانی شدم. کار آماده کردن کارهای چوبی، برای رنگ‌کاری بود. صاحب‌کار من آدم بسیار جلبی بود و اصلاً هیچ عقل سلیمی حاضر نمی‌شد در ازای ماهی ۴۰۰ هزار تومان آن موقع که از ۲ میلیون تومان حالا هم بیشتربود، آن جا کار کند، چه برسد به شاگردی. بگذریم که این خود گزاره‌ی «آدم افسرده عقل سلیم ندارد» را تایید می‌کند، من چند ماهی در آن آشغال‌دانی به کار سخت و مردافکن مشغول بودم و تازه از رنجی که می‌کشیدم به شدت لذت هم می‌بردم. فکر کنم لازم است اگر کسی اسم این بیماری روانی را می‌داند، به من بگوید تا دیگر لازم نباشد برای توضیح حالم این همه جملات را بیان کنم. حاصل کار من در آن کارگاه، یاد گرفتن معرق بود که در ۵ تابلو خلاصه می‌شد که دوتای آن توسط صاحب‌کارم به یغما رفت و دیگر هیچ.
به هر حال تا امروز صبح همیشه حسرت آن روزهای تلف شده را می‌خوردم. اما امروز صبح روز دیگری بود. نسرین یک قابلمه‌ی داغ را بر میز چوبی و نازنین صاحب‌خانه‌ی عزیزمان گذاشت و رنگ شفاف آن به همراه قسمتی از چوب را سوزاند و یک دایره‌ی قهوه‌ای از نوع سوخته بر این میز نقاشی کرد. ما که به صاحب‌خانه‌ی نازنینٔمان که سایه‌اش از سرمان کم نشود، قول داده بودیم که وسایل خانه‌اش را مثل تخم چشم‌مان نگه‌داری کنیم، حالا اعتبار قول‌مان را در آستانه‌ی نابودی میافتیم.
بعد از شوک ناشی از این اتفاق، کم کم شروع به فکر کردن کردیم و اینترنت را دنبال نجار‌ها و رنگ‌کارهای خرده‌کار تورنتو زیر و رو کردم. تجارب رنگ‌کاری من به من می‌گفت که باید این رنگ و چوب‌های سوخته را تراشید و سپس رنگ تازه به آن زد. اولین چیزی که به ذهن من رسید ابزاری بود به نام «لیسه» که دقیقا برای این کار ساخته‌شده بود. اما لیسه نیاز به رنگ‌کاری و کمی حرفه‌ای‌گری داشت که من فاقد آن هستم. بنابراین سنباده‌ی نرم به ذهنم آمد. شروع به گشتن به دنبال معادل انگلیسی سنباده کردم. اولین لغتی که یافتم emery بود که برای فلزات به کار می‌رفت. بعد از مدتی تلاش فهمیدم که لغت سنباده‌ی چوب sand paper یا sand sheet است. سپس به دنبال فروشگاه‌هایی که ابزار می‌فروشند گشتم. یک یافتم که از ۶ صبح تا ۱۲ شب باز بود. آدرس را برداشتم و به سوی آن غزیمت کردم. فروشگاه مذکوربسیار دران دشت بود و پیدا کردن یک سنباده‌ی چوب معمولی در آن کار بسیار سخت. با یکی از فروشندگان توانستم این سنباده را پیدا کنم. بعد آمدم خانه و به جان میز بی‌چاره افتادم. میز که سوخته‌بود، سنباده‌هم خورد تا این که یاد بگیرد دیگر بی اجازه نسوزد و ما را به درد سر نیندازد.
حالا جای سوختگی با سنباده بسیار کم رنگ شده است. طوری که فکر کنم اگر رنگ شود و مدتی رنگ بماند تا روی آن تیره شود، دیگر نشود تشخیص داد. اما حالا کو تا آن موقع، میز تیره از آلودگی یک گوشه‌ی سنباده خورده‌ی تمیز و خوش‌رنگ دارد که بد‌جوری جلوه می‌کند. پس فردا هم که صاحب‌خانه تشریف می‌آورند این جا برای ما کاری انجام دهند.
به نسرین گفتم که نهارصاحب‌خانه را دعوت کنیم. یک رو‌میزی قشنگ از رومیزی‌های خودشان هم برایشان بیندازیم روی میز که مثلا تحویلشان گرفته‌ایم. بنده‌خدا چه می‌داند که در زیر این رو‌میزی زیبا، خراب‌کاری نهفته است. امیدوارم که تا پس‌فردا بتوان این خراب‌کاری را بهتر کرد. می‌دانم که شب عید است و همه گرفتار. اما اگر توانستید راه کار دهید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر