حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

بازگشت به ایران یا ماندن

با این که پیشنهاد کار دانشگاه میشیگان را قبول کردم، ولی هنوز نمی دانم که آیا کار درستی است که تا سه سال دیگر در ایران نباشم. من هرگز تا قبل از تحولات اخیر ایران، فکر رفتن از ایران را نکرده بودم. همواره ترجیح من بر ماندن در ایران بود. اما از همان حوالی خرداد گذشته، فکر رفتن در سرم افتاد. همان موقع هم بود که برای کانادا تقاضا کردم. البته مدتی قبل از آن، گوشی دستم آمده بود که اوضاع در اطراف یک جوری خراب است و همه چیز کم کم به دست عده‌ای خاص افتاده است. به همین دلیل، قبل از آن هم از نتایج انتخابات می ترسیدم.
از آن زمان تا کنون، اوضاع روز به روز بدتر می شود. با این روند، اگر تا چند سال دیگر چیزی از ایران مانده باشد جای تعجب دارد.اکنون تشکیک من در مورد ماندن و یا رفتن، اصلا ربطی به مسائل اخلاقی مانند دین به وطن ندارد. اکنون مهم این است که آیا ماندن در وطن برای من و خانواده‌ام بهتر است یا رفتن از وطن. دیگر تنها شرایط زندگی برای من تعیین کننده است. 
میشیگان جای خوبی نیست. از بحران جهانی بسیار لطمه دیده است. با این حال دانشگاه های خوبی در شهر آن آربر دارد.  ماندن در آمریکا کمی سخت است. کانادا را بیشتر دوست دارم چرا که هم راحت تر می توان در آن اقامت گرفت و هم محیط بازتری دارد. شرایط اکنون آرمانی نیست، اما از شرایطی که در ایران داشتم به مراتب بهتر است. حداقل دورنمای آینده روشن تر است.

۱ نظر:

  1. تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
    و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
    نگاهت تلخ و افسرده است.
    دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
    غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

    تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
    تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
    تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
    تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
    تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
    تو را این خشکسالی های پی در پی
    تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
    تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
    تو را هنگامه شوم شغالان
    بانگ بی تعطیل زاغان
    در ستوه آورد.

    تو با پیشانی پاک نجیب خویش
    که از آن سوی گندمزار
    طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
    تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
    تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
    که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
    تو با چشمان غمباری
    که روزی چشمه جوشان شادی بود
    و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
    خواهی رفت.
    و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

    من اینجا ریشه در خاکم
    من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
    من اینجا تا نفس باقیست می مانم
    من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!

    امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
    من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
    من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
    گل بر می افشانم
    من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
    سرود فتح می خوانم
    و می دانم
    تو روزی باز خواهی گشت

    پاسخحذف