حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

نگاه به سال گذشته با دو ماه تاخیر - قسمت اول

سال گذشته، اگر نگویم ناهموارترین،  یکی از ناهموارترین سال های زندگی من بود. سالی که دور فلک چندان بر مراد من نگذشت. گرفتاری های فراوان گریبان گیر من شد که به لطف خدا بسیاری از آن ها حل شدند. گرچه دست و پنجه نرم کردن با این گرفتاری ها مقداری از وقت و انرژی سال گذشته ی مرا گرفت، اما به قول حامد قدوسی سرمایه ی اجتماعی و انسانی مرا افزایش داد.
سال جدید هم بهار نیکویی برای من نداشت. گرفتاری های ورود به یک مکان جدید و مشکلاتی که از سال قبل به جا مانده بود، شروع سال جدید را کمی مشکل کرد. اما اکنون شکر می کنم که اوضاع بهتر شده است و فعلا مشکل درجه‌ی یکی پیش رو ندارم. امیدوارم که اوضاع کم کم بهتر از این هم بشود. 
من بخشی از این مشکلات را طبیعی می دانم. زندگی دانشجویی زندگی تقریبا همواری است. مشکلات چندانی ندارد. اما  شروع زندگی حرفه‌ای گاهی با بی ثباتی همراه است و تا به همواری برسد کمی طول می کشد. اما احساس می کنم که سال گذشته نزدیک به بدترین سناریوی ممکن برای من رخ داد.
یک سال قبل از آن هم مشکلات و کش و قوس های فراوانی در زندگی من رخ داد. از عدم تمدید اجازه‌ی ورود به آزمایشگاه ریاضی کاربردی پلی تکنیک که ۵ ماه معلقم کرد و مشکلات دوره ی مشترک که نگذاشت تا پایان دکتری در فرانسه بمانم و مجبور شدم به ایران برگردم. خوشبختانه به لطف دوست عزیزم دکتر رشید زارع نهندی، در علوم پایه‌ی زنجان مشغول به کار شدم، گروه نوپای ریاضی مالی در علوم پایه و دانشجویان پر انگیزه که هر چه خواستیم یاد گرفتند. هم طراحی دروس دوره با همکاری دوستم علی فروش باستانی کار بسیار جذابی بود، و هم تدریس برای دانشجویانی که با تمام هوش و حواس در کار یادگیری بودند. باید اعتراف کنم که خودم هم خیلی یاد گرفتم. چیزهایی را که بلد نبودم، یاد گرفتم تا بتوانم پاسخگوی سوالات و نیازهای دانشجویان باشم. آن زمان فکر خارج رفتن در سرم نبود. شور و اشتیاق کار کردن در ایران و ارتباط با واحد های مالی نظیر بورس و بانک ها  لذت کارم را دو چندان کرده بود. خلاصه هم و غم شده بود ریاضی مالی مرکز تحصیلات تکمیلی علوم پایه زنجان.
با این حال یک گپی احساس می شد. چون من هنوز دکتری نداشتم، هیات علمی هم نبودم. عضو صددرصد مرکز به حساب نمی آمدم. گرچه مورد لطف و احترام دوستان و همکاران بسیاری هم بودم. اما رفتارهایی هم بود که باعث می شد احساس بیگانه بودن کنم. از طرفی حقوق زیادی هم نمی گرفتم. پس بی صبرانه منتظر اخذ دکتری بودم. استاد فرانسوی من اصلا درک نمی کرد که چه مشکلاتی دارم و شاید هم درک می کرد، اما حاضر نبود از استانداردهایش یک وجب کوتاه بیاید. دانشگاه شریف هم از من مقاله می خواست تا اجازه‌ی دفاع دهد. اما متاسفانه مقاله ای که در این سه سال آماده شده بود، خیلی بهتر این ها بود که به این زودی ها چاپ شود. اعتراف می کنم که خودم هم خیلی سخت گیر بودم و حاضر نبودم که مقاله ای دیگر چاپ کنم. 
تا تابستان سال گذشته اوضاع بر وقف مراد بود. اوایل همین تابستان بود که دیگر رشید زارع  رئیس دانشکده نبود و چون قرار بود از اول سال تحصیلی فرصت مطالعاتی برود، دیگر  در دانشکده حضور چندانی هم نداشت. همین روزهای بود که احساس بیگانگی بیشتری می کردم. علی باستانی هم که در اواسط تابستان رفت سربازی و من ماندم و تشدید احساس بیگانگی. با هزار امید در ابتدای تابستان تقاضای ویزای فرانسه دادم تا بتوانم برای سفر به فرانسه بروم. آن جا لااقل تکلیف دفاع فرانسه روشن می شد. امید داشتم که مقاله‌ی دومم را آماده کنم و برای یک مجله بفرستم. اما هر چه بیشتر روی آن کار می کردم، مشکلات بیشتری سربرمی آوردند. خلاصه تابستان تمام شد و نه مقاله‌ی دوم آماده شد و نه ویزای فرانسه. اتفاقات انتخابات هم که به شدت همه را افسرده کرده بود. تقریبا همان زمان بود که من و نسرین تصمیم به رفتن گرفتیم.
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر