حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

سختی‌های کار آماری در روانشناسی

سه روز است که خواندن کتاب « افول وسقوط امپراطوری فروید» نوشته ی هانس آیزنک (Hans Eysenck) را شروع کرده ام. نویسنده یکی از منتقدین سرسخت فروید است و در این کتاب هیچ نقطه ی روشنی برای نظریه روانکاوی (Psychoanalysis) فروید قائل نمی شود و با تمام قوا فروید و پیروانش را می کوبد. تصویری که این کتاب از فروید و نظریه اش می سازد، نه تنها فروید را از مقام یک دانشمند خلع می کند و به یک دلال عقاید عجیب و غریب  بدون وجود تاییدیه‌ی تجربی کاهش می دهد، بلکه به صراحت او را به پیامبر یک دین دروغین تشبیه می کند. صرف نظر از بی طرفی یا درستی نقد نویسنده یا خلاف آن، بخش هایی از کتاب مشکلات عمومی کارهای تجربی و آماری را در آزمودن نظریات روانشناسی برملا می کند. بهتر دیدم که به برخی از این مشکلات در این پست اشاره کنم.
در جایی از فصل ۳، به عدم اعتقاد فرویدیون به کارهای آماری و تجربی اشاره می کند و مشکلاتی را که عمدتا در طراحی و پیاده سازی آزمون های آماری پیش می آید،  برملا می کند. برای روشن تر کردن مشکلات این نوع کارهای تجربی، با ذکر یک نمونه از کارهای تجربی درعلوم پزشکی، نکاتی را که برای معتبر بودن این آزمایش ضروری است، ذکر می کند. سپس، نشان می دهد که چه قدر رعایت این نکات در آزمون های روانشناسی سخت است. من قصد دارم در این پست تمام این حرف ها را به زبان خودم بنویسم.
تصور کنید که می خواهیم تاثیر دارویی را در درمان یک بیماری بررسی کنیم. اولین نکته این است که تاثیر دارو را باید با معیاری سنجید. اگر دارو را روی دسته ای بیمار آزمایش کنیم و تعدادی از بیمارها درمان شوند، به طور کلی مشخص نمی شود که آن ها در اثر مصرف دارو درمان شده اند یا عاملی دیگر در درمانشان موثر بوده است. بنابراین، به یک دسته بیمار دارو و به دسته ی دیگر «شبیه دارو» (که با  دارو شباهت ظاهری دارد) می دهند و تاثیر دارو روی دسته ی اول را با دسته ی دوم مقایسه می کنند. طبیعی است که قرارگیری بیماران در دو دسته باید کاملا تصادفی باشد و تعداد بیماران در هر دسته باید به اندازه ای باشد که نتایج آماری را قابل اعتنا کند.
مورد دیگر «دو سو کور» بودن آزمایش است؛ یعنی نه مجری آزمایش و نه بیماران نباید بدانند که آن چه استفاده می کنند، دارو است یا شبه دارو. چرا که در این صورت، انتظار و باور انسانی در نتایج تاثیر خواهد داشت. مثلا بیماری که می داند شبه دارو مصرف می کند، ممکن است آزمایش را رها کند؛ یا پزشکی که می داند شبه دارو به بیمار می دهد، ممکن است علائمی از بهبودی را نادیده بگیرد.
در مورد بیماری هایی که درمان قطعی ندارند، می توان افرادی را یافت که حاضر باشند در چنین آزمایشی شرکت کنند. اما برای رعایت معیارهای اخلاقی باید به آن ها توضیح داد که قرار است چه آزمایشی روی آن ها انجام شود.
در مورد بیماری های روانی و عصبی، معمولا نمی توان تعداد زیادی بیمار یافت چه برسد به این که تعداد قابل توجهی از آن ها حاضر باشند در یک آزمایش شرکت کنند. به علاوه،  در درمان بیماری های روانی، مفهوم شبه درمان یا شبه دارو به راحتی قابل تعریف نیست.
بنا بر ادعای آیزنک، افرادی که برای مشکلاتشان به روانپزشک مراجعه می کنند معمولا افراد تحصیل کرده هستند که موجب اریبی نمونه ها و تحدید نتایج به دسته ای خاص می شود. طولانی بودن درمان های روانپزشکی و این که بسیاری از بیماران در میانه ی راه، درمان را رها می کنند، باعث می شود که هم تعداد نمونه بسیار کم باشد و هم نتایج نهایی درمان دور از دسترس.  پدیده ای که آیزنک آن را با نام «درود-بدرود» (Hallo-Goodbye) معرفی می کند، ظاهرا دلیل اصلی رها کردن درمان در میانه های راه  است. بیماران روانی معمولا دوره های بهبود موقت دارند. بسیاری از آن ها صرف نظر از این که تحت درمان قرار بگیرند یا نه، بعد از مدتی دوره ی بهبود موقتشان فرا می رسد. اگر به پزشک مراجعه کرده باشند، معمولا هنگام فرارسیدن این دوره احساس بهتری دارند و دوره درمان را رها می کنند. پدیده ای که معمولا به اشتباه به حساب موثر بودن درمان گذاشته می شود. بنابراین، داده های روانپزشکان بسیار قابل تردید خواهد بود.
 افرادی که برای بیماری های این چنینی به روانپزشک مراجعه می کنند، معمولا به حدی از استیصال رسیده اند که حاضر شدند مشکلاتی را با روانپزشک در میان بگذارند. بنابراین، درگیر کردن آن ها در یک آزمایش از نظر اخلاقی مشکل تر از حالت دارو است.
طراحی آزمایش دو سو کور به وضوح بسیار سخت تر از حالت قبل است. یک روانپزشک به راحتی خواهد فهمید که یک روش درمانی را پیاده می کند یا یک روش شبه درمانی.

پ.ن.: من به فروید علاقه داشتم و دارم و کتاب آیزنک نتوانسته و نخواهد توانست از علاقه ی من به فروید کم کند. کتاب «تمدن و ملالت های آن» فروید، نمونه ای از یک اثر هنرمندانه ی علمی است که من از خواندن آن لذت بردم. از روش های تجربی و رفتارگرایانه در روانشناسی متنفرم و احساس می کنم اگر قرار است اتفاق مهمی در علم روانشناسی رخ دهد، باید چهارچوبی مشابه با مدل فرویدی از روان انسان داشته باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر