حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

یک تجربه‌ی شخصی

من قبل از شروع تزم، تجربه‌ی جدی کار تحقیقاتی نداشتم. کارهایی که انجام داده بودم، بیشترمطالعاتی بودند تا تحقیقاتی. اما کار تحقیقاتی را از وقتی که در فرانسه قدم گذاشتم شروع کردم. اولین مساله ای که با آن مواجه شدم، مساله‌ی سختی بود. همین طور که روی حل آن مساله فکر می‌کردم، مشکلات کار را بیشتر درک می کردم. اما از طرفی هر وقت به سنگی سخت بر می‌خوردم، لازم نبود که آن را بشکنم. تنها مسیر حرکت تغییر را تغییر می دادم. حتی اگر به مقصد اولیه نمی‌رسیدم، به مقصد دیگری همان نزدیکی می‌رسیدم. گاهی هم می‌دیدم سنگ خیلی سخت نیست و آن را می‌شکستم. گاهی هم مجبور بودم به هر زحمتی بود سنگ را بشکنم؛ چرا که تغییر مسیر به بی‌راهه منتهی می‌شد. اوقاتی هم بود که تصور می‌کردم در مسیر درست هستم، اما بعد درمی‌یافتم که نیستم و برمی‌گشتم تا ببینم که چه کار باید می‌کردم که نکردم.
تقریبا تمام مشکلات بالا را تجربه کردم. گاهی ناامید می‌شدم. در ایام ناامیدی، خواب از سرم می‌پرید و لقمه از گلویم پایین نمی‌رفت. تقریبا روز و شب به مشکل پیش آمده فکر می‌کردم. هر روز ایده‌هایی را برای حل مشکل بررسی می‌کردم که معمولا مفید از آب در نمی‌آمدند. گاهی هم خودم را با چیزی سرگرم می‌کردم تا کمی به خودم استراحت بدهم و دوباره برگردم سر مساله. اما بالاخره، با کمک استاد راهنما، مساله حل می‌شد و معمولا ناگهانی. آن وقت بود که موجی از شعف و اعتماد به نفس به روح من دمیده می‌شد. احساس می‌کردم که بدجوری خفن هستم.
الان بعد از آن همه بالا و پایین، اکنون دیگرهنگام شروع کردن یک کار تحقیقاتی می‌دانم که مشکلات زیادی سر راه خواهم داشت که باید یک یکی حل‌شان کنم. هیچ کار تحقیقاتی آسان نیست؛ صبر و پشتکار می‌خواهد و برای انجام آن نمی‌توان تنها به هوش و استعداد و توانایی‌های فعلی تکیه کرد.

پ.ن.: این روزها هم با دو کار تحقیقاتی درگیرم که یکی از آن‌ها بدجوری گیر کرده است و صبح تا شب فکرم درگیر آن است. قبل از این، آن دیگری گیر کرده بود که سیریش شدم و حل شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر