حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

مزه‌های اجتماعی کنفرانس

هفته‌ی گذشته دانشگاه ما میزبان یک کنفرانس در آنالیز تصادفی و کاربردهای آن در ریاضیات مالی بود. شرکت‌کنندگان زیادی از کشورهای مختلف شرکت کرده بودند. با دوستان قدیم تجدید دیدار کردیم و دوستان جدیدی هم یافتیم.
شرکت در کنفرانس خیلی مزه دارد. قسمت اصلی مزه‌اش هم مربوط به قسمت اجتماعی آن است، نهار خوردن‌های دور هم، گپ و گفتگوی بین دو سخنرانی و شام آخر! سخنرانی‌ها هم که دیگر منبع زنده‌ی اطلاعات هستند. چند روز بسیار مهیج و مفید که برای کسب همان میزان اطلاعات باید چند هفته مطالعه کرد، تازه منهای دوستی‌های جدید. خلاصه سرمایه‌ای به سرمایه‌های آدم اضافه می‌شود با زحمتی اندک.
در این مناسبات اجتماعی، گاهی پیش می‌آید که افراد تصویری از کشور خود ارائه می‌دهند؛ آب و هوا، زیبایی‌های طبیعی، جاذبه‌های توریستی. سهم من از این، ارائه‌ی تصویر بهتر از آن‌چه افراد در مدیا دیده‌اند، از ایران است. قطعا منکر زشتی‌ها نیستم. هر کشوری زشتی‌هایی دارد که قطعا بیشتر از جذابیت‌های آن برای مدیا نان و آب می‌شود.
خلاصه، لذتی دارد این اجتماعیده شدن برای من.

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

یادداشتی در ثابت نگه داشتن نرخ ارز!

مدت‌ها قبل در این پست  که نسبتا هم تکنیکی است، به اختیار نهفته در پایین نگه داشتن نرخ ارز اشاره کرده بودم. شواهد نشان می‌دهد که کم کم زمان اجرای اختیار در حال سپری شدن است.
برای ثابت نگه داشتن نرخ ارز، باید تقاضا و عرضه ارز را ثابت نگه داشت. برای همین است که بانک مرکزی قصد دارد هفته‌ای دو میلیارد دلار در بازار ارز تزریق کند. بگذریم از این که این سرمایه می‌تواند جاهای بهتری هزینه شود نه ثابت نگه داشتن نرخ ارز.
یک مدل ساده نشان می‌دهد که با توجه به افزایش قیمت سوخت در نتیجه‌ی حذف یارانه‌ها و در نتیجه افزایش هزینه‌های تولید، در حالی که قیمت کالا‌های مصرفی جبرا و قهرا پایین نگه‌داشته شده اند، انتظار می‌رود که واردات پر منفعت‌تر و در نتیجه تقاضا برای خرید ارز افزایش یابد. در نتیجه، قیمت ارز هم به تناسب افزایش پیدا می‌کند. بنابراین دولت مجبور می‌شود که ارز ارزان به بازار بریزد.
در این میان اگر حجم تقاضا برای ارز افزایش پیدا نکند، میزان ارزی که بانک مرکزی باید به بازار تزریق کند، ثابت می‌ماند. اما با در نظر گرفتن افزایش نقدینگی (تورم)، برای ثابت نگه داشتن نرخ ارز، باید هر بار ارز بیشتری به بازار تزریق کرد. این است که بعد از نزدیک ۱۲ سال تثبیت نرخ ارز، بانک مرکزی مجبور است به بازار دو میلیارد دلار در هفته تزریق کند که می شود هشت میلیارد در ماه و ۹۶ میلیارد دلار در سال! چیزی حدود ۳۰٪ تولید ناخالص ملی. اوه بوی! دت ایز هیوج!!!
بر اساس چه مدلی بانک مرکزی فکر می‌کند که با یکی دو هفته تزریق ارز به بازار، نرخ ارز را تا ابد تثبیت کرده، من نمی‌دانم.

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

فرهنگ ماشین‌های بزرگ

این جا آمریکا است. کشوری که با ماشین‌های بزرگ و غیربهینه‌اش معروف است. کشوری که شاید خیلی‌ها فکر کنند خوشی زده زیر دل مردمش. بنزین ارزان است و ماشین‌ها پر مصرف. هر چند سال‌های اخیر ماشین‌های ژاپنی کم مصرف، بخش بزرگی از بازار را قاپیده‌اند، اما اگر کسی پول داشته باشد، باز هم می‌رود سراغ ماشین‌های بزرگ و پرقدرت که سوخت زیادی مصرف می‌کنند و البته معمولا آمریکایی هستند. گاهی هم تویوتا و سایر شرکت‌های ژاپنی، ماشین‌های بزرگ و پرقدرت می‌سازند که اتفاقا خیلی هم طرفدار دارد. چون معمولا از نمونه‌ی آمریکایی پردوام‌تر و کم مصرف‌‌تر است. اما تویوتا، تراک (وانت) نمی‌سازد. تراک را این‌جا فقط شرکت‌های آمریکایی مثل فورد و جنرال موتورز و ...  می‌سازند. تراک‌ها ماشین‌هایی نخراشیده‌ای هستند که نمی‌شود ظاهرشان را زیبا کرد. با این وجود در این ینگه دنیا خیلی طرفدار دارند. حتی دختر‌های شیک و پیک و تیتیش مامانی هم تراک سوار می‌شوند. خارجی‌هایی مثل ما معمولا می‌پذیرند که تراک هم مثل غذاهای سرخ شده جزئی از فرهنگ آمریکایی است و مردم آمریکا همین جوری حال می‌کنند تراک سوار شوند و غذاهای چرب بخورند. 
اما این همه‌ی ماجرا نیست. کافی است در یکی از ایالات‌های شمالی که زمستان تماما برف می‌بارد و بهار و پاییز باران، زندگی کنید. یک روز بهاری که از آسمان اقیانوس می‌بارد و رودخانه‌های کوچک طغیان می‌کنند و خیابان‌ها را پر آب می‌کنند، تنها همین تراک‌ها  را می‌توان بدون ترس راند. ماشین‌هایی که در خیابان‌ها گیر کرده‌اند، همان ماشین‌های ژاپنی ارزان و کم مصرف هستند. اگر یک دختر باشید و خراب شدن ماشین در بین راه برایتان خیلی گران باشد، بهتر است که تراک بخرید. اگر زمستان و تابستان،  هر روز صبح ساعت ۶ صبح از خانه به سر کار می‌روید و خانه‌تان در بیرون شهر است، قطعا به یک تراک نیاز دارید.
خلاصه‌ی کلام این که برخی از عناصر فرهنگ آمریکایی، بر حسب ناگزیری ایجاد شده‌اند نه از سر خوشی.

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

توهم

هم کلاسی آمریکایی من در درس اسپانیایی، کمی چینی و ژاپنی هم یاد گرفته و دوست دارد یک روز در چین کار کند. امروز می‌گفت که اگر چین و روسیه و کره (منظورش کره‌ی شمالی بود) با هم متحد شوند و به آمریکا حمله کنند، نمی داند چه می‌شود و خیلی نگران بود. نه به خاطر کشورش آمریکا، بلکه به خاطر این که آرزویش در مورد کارکردن در چین نقش برآب می شود.
نگران بود چون کره‌ی شمالی بمب اتم داشت. حالا خبر نداشت که روسیه و چین ده‌ها برابر کره‌ی شمالی بمب اتم دارند. ترجیح دادم نداند. ترسیدم سکته کند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

مشکلاتی که ما نداریم

امروز یک کودک معلول را دیدم که گریه می‌کرد. درد می‌کشید. از خودم خجالت کشیدم که تن سالم دارم و قدرش را نمی‌دانم. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

مشکلات کار علمی از نگاه من

امروز این پست چای داغ را خواندم. حکایت این روزهای من است. چهارپنج‌تا مقاله‌ی نیمه تمام و ناتمام دارم که هر هفته کمی تغییر می‌کنند.گاهی به آن‌ها اضافه می‌شود و گاهی هم از آن‌ها کم می‌شود. گاهی اثبات‌ها عوض می‌شوند و گاهی هم غلط از آب در می‌آیند. خلاصه، هر هفته از یک ربع‌ و نیم ساعت بین دو کار استفاده می‌کنم که مقاله‌ها را سر و شکلی بدهم. شش ماه پیش فکر می‌کردم که شش ماه دیگر کار همه‌ی مقاله‌ها تمام خواهد شد و دیگر چیزی نخواهد ماند. الان امیدوارم که شش ماه دیگر این مقاله‌ها آماده‌ی فرستادن باشند. 
تدریس ۹۰٪ وقت آدم را می‌گیرد. کار خوبی هم هست. کلی فایده دارد. اما خوب تحقیق مشکل می‌شود. در عوض سعی می‌کنی از همین یک ربع و نیم ساعت‌ها به خوبی استفاده کنی. به اطرافم نگاه می‌کنم می‌بینم که تقریبا همه همین کار را می‌کنند، استفاده‌ی بهینه از وقت.  این یکی از مهارت‌های اساسی برای موفقیت در کار دانشگاهی است. این روزها در حال تمرین این کار هستم.
یک نکته‌ی دیگر که در پست حامد نظرم را جلب کرد مطلب پاراگراف زیر بود:
«با این تجربه به‌تر می‌فهمم که چرا در خارج به‌تر می‌شود تحقیق کرد. پای کار نشستن‌هایی از این جنس مستلزم این است که محقق نگران قرارداد و مهلت تحویل پروژه مشاوره و کرایه خانه و امور شرکتش و جلسه‌های اداری و الخ نباشد و با خیال راحت فنجان چای داغش را بردارد و برود یک جای خلوت و ظرف یک روز تمام فقط چهار تا مقاله بی‌ربط به کارش بخواند و رویابافی کند و هر هفته یک بار یک پاراگراف به کارش اضافه کند»
تا حد زیادی این مطلب درست است اما نه به این شوری که حامد بیان کرده است. شاید با کرایه خانه و امور شرکت تا حدی موافق باشم، اما این جا هم اساتید درست و حسابی خیلی سرشان شلوغ است و دائم از این طرف به آن طرف می‌روند و نگران مهلت تحویل هزار چیز هستند و دست آخر هم به خیلی کارها نمی‌رسند. در واقع با آن بخش ماجرا که راجع به کرایه خانه است هم خیلی موافق نیستم. اساتید دانشگاه در ایران به ندرت مشکل مالی حادی دارند. بنابراین با کلیات حرف حامد موافقم اما با مثال‌های آن کمی مشکل دارم. به نظر من بخش زیادی از عدم کارایی یک استاد دانشگاه در ایران مربوط به امنیت شغلی است که تنها محدود به شغل آکادمیک نمی‌شود. بلکه در مشاغل دیگر هم هست. به بیان بهتر، آن جایی که استاد دانشگاه نباید امنیت شغلی داشته باشد، دارد و آن جایی که باید ندارد. اگر بد تدریس کند و تحقیق نصفه نیمه و بند تنبانی انجام دهد که به مقاله‌ی آی‌اس‌آی منجر شود، امنیت شغلی‌ش تامین می‌شود ولی اگر مشی سیاسی مخالف داشته باشد، تصفیه می‌شود. برای همه‌ی کارمندان، عدم اطمینان از آینده‌ی شغلی کار را مشکل  می‌کند. این مشکل تنها منحصر به استاد دانشگاه نیست.
در مورد امورات روزمره هم، با این که وضع مالی استاد دانشگاه خوب است، اما اصطکاک‌هایی مانع از آرامش خیال او می‌شود. مثلا در مورد مسکن، همیشه یافتن خانه‌ی مناسب در ایران که بازار درست و درمانی ندارد مشکل است.  یا کار اداری، همیشه انجام کارهای اداری در یک سیستم اداری  فاسد به معنای واقعی مشکل است. نگرانی از تحصیل فرزندان، عدم اطمینان از خانه‌دار شدن و هزار چیز دیگر را به آن اضافه کنید، می‌بینید که تمرکز روی کار مشکل می‌شود. هم کار را کند می‌کند و هم کیفیت آن را نازل.
در مورد خودم، وقتی که مشغولیت ذهنی من تنها و تنها کار آکادمیکم بود، به مراتب بهتر و ثمربخش‌تر کار کرده‌ام تا زمانی که نگران ویزا و یافتن خانه و چیزهای دیگر بودم. به عنوان یک واقعیت، مشکلات این چنینی در ایران بیشتر و آزاردهنده‌تر بوده تا خارج.
خلاصه این که  حسی که خواندن حرف‌های حامد می‌دهد، حس بی‌راهی نیست. اما این طور هم نیست که استاد خارجی در دانشگاه با آرامش خیال نشسته باشد و چای داغش را بخورد و تحقیق کند. او هم هزار مهلت ارسال پژوهانه و مشاوره و قرارداد و تقاضا و برگزاری و غیره و ذلک دارد که فکر و ذهن‌ش را مشغول کرده. اما نگران از دست دادن شغل و خانه و تحصیل فرزندش هم نیست.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

چشم یاری

خیلی وقت است که هوس کردم تفکرات خود را در باب مفهوم پول به زبان ساده بیان کنم. انگیزه‌ی حقیر بیشتر پاسخ به تفکرات خام برخی دوستان در باب نیاز پول به پشتوانه آن هم از نوع طلا یا فلزات  و مواد قیمتی است. این روزها زمان تنگ است و زبان قاصر. لکن تصور این چاکر این است که آینده نیز بهتر از اکنون نخواهد بود، چه بسا زمان حاضر خلوت‌ترین زمان موجود باشد.
غرض از این پست یاری طلبیدن از دوستان است به جهت شکل‌گیری این پست. شاید وبلاگ‌های دیگری باب این سخن را گشوده باشند شیواتر از آن چه در توان من است. دوستانی که مطلب در این زمینه دارند، منت نهاده در پای این پست به اشتراک گذارند. دوستان دیگری که نظرهای شخصی له یا علیه پشتوانه‌ی پول دارند، قدم نظرات‌شان بر تخم چشمان ما در زیر این پست. هر چه مرقوم فرمایید سراسر لطف است این بنده‌ی حقیر را.