حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

روزمرگی‌ها

خسته از سکوت محض دفترکارم، به کنج زیرزمین کافه‌ی نزدیک دانشکده پناه بردم. قهوه‌ را مزه مزه می‌کنم و اتفاقات این چند روز را مرور می‌کنم. از اول هفته (دوشنبه) یک ورکشاپ آموزشی در مورد آموزش در دانشکده‌ی ما برقرار است. این ورکشاپ مدرسین جدید دانشکده را هدف قرار می‌دهد. مدرسینی که بخش عمده‌ی آن‌ها از دانشجویان دکتری و بخش کمتر آن‌ها از اعضای جدید هیات علمی شامل پست‌داک‌ها تشکیل شده است. من چون برنامه‌ی پارسال را از دست داده بودم، امسال در این برنامه شرکت کردم. 
روز اول سخنرانی اعضای جدید هیات علمی بود با هدف معرفی و آشنایی به علاوه‌ی نهار و معرفی برنامه‌های روز بعد. البته یک سخنرانی هم رئیس دانشکده در مورد تبعیض جنسی ارائه داد که چون با مربی تیم فوتبال دانشگاه قرار داشت، ماست مالی کرد. در بخش معرفی برنامه‌های روز بعد، افراد را گروه‌بندی کردند و به هر فرد یک عنوان کوتاه دادند تا آن را برای تدریس آزمایشی در روز بعد آماده کند.
روز دوم هر گروه از افراد در یک کلاس زیر نظر دو نفر از اساتید هفت دقیقه تدریس آزمایشی کردند و تدریس آن‌ها ضبط شد. سپس، فیلم را بازبینی کردند و نقاط ضعف و قوت هر کس را بیان کردند. بعد از ظهر برنامه در مورد دروس ریاضی عمومی و معادلات و نحوه‌ی مدیریت این دو درس بود. 
روز سوم (امروز)، راجع به مسائلی که ممکن است در کلاس پیش بیاید و چگونگی رتق و فتق این مسائل بود و نحوه‌ی اداره‌ی کارگروهی در کلاس. روزهای دیگر را نمی‌دانم چون هنوز شرکت نکرده‌ام.
کلا این شرکت در این کنفرانس خوشحالم. با این که این همه درس داده‌ام، اما چون مدرس خوبی نبوده‌ام، از این ورکشاپ خیلی استفاده کردم.
کاش دانشگاه‌های ایران هم برنامه‌های مشابه برگزار کنند و حل تمرین‌ها و اساتید جدید را همین‌جوری نفرستند سر کلاس.
چون این بیشتر تمرکز ورکشاپ روی تدریس درس‌های پایه بود، بنابراین بخش‌هایی از آن برای من قابل استفاده نبود. من هم لپ‌تاپم را همراهم بردم تا در آن مواقع به کارهای تحقیقاتی برسم. تدریس در ترم جدید به زودی شروع می‌شود؛ در واقع همین سه شنبه. باید کتاب درسی را با دقت وارسی کنم و بخش‌هایی که مناسب تدریس است را مشخص کنم. باید صفحه‌ی اینترنتی درس را هم بالا ببرم. شاید بد نباشد به سیستم اسلاید برگردم، چرا که اسلایدهای این درس را هم تا حدی آماده دارم.
سپاهیان پاییز پست دروازه‌های شهر ما رسیده‌اند. دارند کم کم خود را برای تاختن بر برگ‌های سبز آماده می‌کنند. نمی‌دانم چه زمستانی قرار است داشته باشیم. دور از وطن باشی، زمستان هم باشد، زمین هم تمامن سفید، نمی‌شود دل آدم نگیرد. اصلن چرا این‌ها را می‌گویم. حالا کو تا زمستان. تازه ماه سپتامبر است.
امروز از نهار که برمی‌گشتم، همین که کلید را به جاکلید دفتر کارم انداختم، دلم برای وقتی که با هم‌اتاقی‌های دانشگاه می‌رفتیم نهار و بعد هم نماز و بعد به دفتر کار برمی‌گشتیم، تنگ شد. دوران خوبی بود آن دوران. حالا هر کسی گوشه‌ی خودش است.
این روزهای خیلی‌ها دلشان برای دریاچه‌ی ارومیه می‌سوزد. یادم است که بچه که بودم تلویزیون فیلمی از دریاچه‌ی ارومیه نشان می‌داد که در آن فلامینگو‌های زیادی یک جا جمع شده بودند. گاهی هم با هم پرواز می‌کردند و آسمان را یک پارچه سیاه می‌کردند. الان در عکس‌ها دیگر اثری از فلامینگو و آن همه زیبایی وجود ندارد. حسرت می‌خورم که چرا بچه که بودم سری به آن دریاچه‌ی زیبا نزدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر