حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

در باب واژه‌ی اقتصاد

کمی مضحک است اما تمام این سال‌ها با این دقت به  معنی کلمه‌ی اقتصاد و تفاوت آن با فایننس دقت نکرده بودم. مضاف بر آن، متوجه کاربردهای نابه‌جای این واژه در فرهنگ عامه هم نبوده‌ام. مثلا وقتی گفته می‌شود «وضع اقتصادی من خوب نیست» عمدتا منظور گوینده این است که وضع مالی خوب نیست که به فایننس بر می‌گردد.
اقتصاد در لغت به معنی صرفه‌جویی است. در لغت فرانسه [و احتمالا لاتین] هم economiques از فعل economizer به معنی صرفه‌جویی کردن می آید. ریشه‌ی آن یک کلمه‌ی یونانی به معنای اداره‌ی خانوار است. اقتصاد علمی است که به نوعی به قوانین حاکم بر جامعه برای رفع احتیاجات مادی می‌پردازد. به زبان ساده، این علم کشف می‌کند که موارد مختلف مانند عرضه و تقاضا و قیمت چه ارتباطی با هم دارند یا مثلا نقش پول در مبادلات چیست. هم‌چنین سعی می‌کند بر اساس این روابط کشف کند که چگونه می‌توان عوامل قابل تنظیم را طوری تنظیم کرد که به رفاه مادی در جامعه افزایش پیدا کند و یا فرصت‌های مادی  بین تمام افراد جامعه به طور یکسان تقسیم شود.
احتمالا چیزهای دیگر هم هست که من نمی دانم ولی همین قدر می‌دانم که فایننس عملی است که فارغ از تمام چیزهایی که در بالا گفتم به تخصیص بهینه‌ی منابع مالی می‌پردازد. بخش‌های مشترک فراوانی بین فایننس و اقتصاد وجود دارد. حتی می‌توان گفت بخش پر و پیمان فایننس بخشی از علم اقتصاد به نام اقتصاد مالی است. در فرهنگ عامه فایننس گاهی به معنی تامین مالی به کار می‌رود نه علم فایننس.
این که کسی بگوید که وضع اقتصادی خانوارش خراب است، احتمالا به این معنی است که خانوار پول کافی برای رفع برخی از نیازهای اعضایش را ندارد. شاید عمل‌کرد خانوار در تخصیص بهینه‌ی همان میزان پول به نیازهای اولیه، بسیار هم خوب باشد. گاهی اوقات هم پول کافی وجود دارد ولی عملکرد خانوار در رفع نیازها چندان خوب نیست و باعث ایجاد اذیت برای برخی اعضای خانواده می‌شود. مثلا غذایی که استفاده می‌کنند ارزان و بی کیفیت است چون پولشان را داده‌اند تلویزیون هوار اینچ.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

کنترل نرخ ارز از روش امنیتی

با دیدن این خبر به نقل از معاون جدید نظارتی بانک مرکزی این نکات به ذهنم رسید. شاید مسئولین بانک مرکزی هم این پست را بخوانند (شتر در خواب بیند پنبه دانه) و برای این مشکلات چاره‌ای بیاندیشند.
۱- برای این که قیمت کالاهای و خدمات در یک بازار پایین بیاید، می‌توان هزینه‌های معاملاتی را به حداقل کاهش داد. اگر این بازار بازار ارز باشد که اکنون دولت در کنترل آن عاجز است، هر گونه محدودیت در معامله باعث افزایش هزینه‌های معاملاتی و افزایش بیشتر نرخ غیررسمی ارز خواهد شد. ندادن ارز به صرافی‌ها و تحمیل سیستم فروش دولتی به آن‌ها، جمع کردن دلالان خیابانی، اعلام قاچاق بودن ارز در دست مردم بدون داشتن سند و سایر موارد همه می‌تواند به ملتهب شدن بازار ارز بی‌انجامد. دود این التهاب اول به چشم وارد کننده کالا و سپس به چشم مصرف‌کننده‌ی کالای وارداتی خواهد رفت. به طور کلی، متقاضیان ارز از کمبود آن رنج می‌برند و رانت‌ فراوان ایجاد می‌شود.
۲- ذکر این نکته ضروری است که دلالان غیررسمی خیابانی، ضعیف‌ترین دلالان ارز هستند و عمدتا به مشتریان جزء خدمات می‌دهند. جمع‌کردن آن‌ها کار دلالان غیررسمی قوی‌تر را سکه می‌کند. اشتباه است اگر فکر کنیم می‌ریزیم و می‌گیریم و می‌بریم و همه چیز تمام می‌شود.
۳- رانت ارزی که در (۱) نیز به آن اشاره‌ای شد، از آفت‌های این روش کنترل امنیتی مرکزی است. بانک عرضه کننده‌ی ارز و کارمندان آن هم از خطر فساد مصون نیستند. می‌توانند با سند سازی، بخشی از ارز دولتی را به بازار آزاد روانه کنند. کنترل دلالان خیابانی، کارمندان بانک، صرافی‌ها و ... در یک زمان کار بسیار سختی است. آزموده را آزمودن خطاست.
۴- اخیرا نرخ سود بانکی را افزایش دادند تا بخشی از سرمایه‌های سرگردان را از ارز و سکه به بانک بکشانند. هنوز این قانون ابلاغ نشده است، چرا می‌خواهند کار دیگری انجام دهند؟ اصولا سوال این است که چرا نمی‌گذارند تاثیر این ابلاغیه بر تثبیت قیمت ارز را ببینند بعد تصمیم بگیرند.
کلا به نظر من در سطح مدریتی نگاهی غیراقتصادی به اقتصاد می‌تواند بسیار مخرب باشد. هر گونه حرکت امنیتی بدون در نظر گرفتن تاثیرات آن می‌تواند اوضاع را خراب‌تر کند. بازار با ارز ۱۷۰۰ تومانی بهتراست از بازار بدون ارز کافی اما با قیمت ۱۱۰۰ تومان.

پ.ن.: نیاز به ارائه‌ی فاکتور برای ارز خود به خود ارز را به کالایی شبیه طلا تبدیل می‌کند.

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

آموزش نوشتن از دیدگاه یک فیزیک‌دان

«ما به فیزیک به عنوان موضوعی که در آن مجبور به آموختن نکات فراوان هستیم، نگاه نمی‌کنیم. تعداد اصول مربوط که نیاز داریم بیاموزیم واقعا کم است. کافی است که زمان کوتاهی صرف آموختن سه قانون [نیوتون] شود. آن چه زمان می‌برد دانستن این است که چگونه آن‌ها را به کار ببریم.؛ که وقتی با یک وضعیت جدید مواجه می‌شویم، چگونه اصول ساده را برای تحلیل آن به کار ببندیم؛ که بفهمیم چه اتفاقی خواهد افتاد؛ که به محدودیت‌ها پی ببریم. بنابراین وقتی تدریس می‌کنیم، سعی می‌کنیم مردم  را به جایی برسانیم که بتوانند کاری انجام دهند؛  نه جایی که فهرستی از حقایق را از بر داشته باشند.؛ بلکه جایی که بتوانند مجموعه‌ای از مهارت‌ها را به کار برند. این همان کاری است که وقتی می‌خواهی به مردم یاد بدهی چه طور بنویسند، باید انجام داد. شما نوشته را به آن‌ها یاد نمی‌دهید. کاغذ هم به تنهایی اهمیتی ندارد. منظور این است که چیزی که می‌خواهیم انجام دهیم این است که به آن‌ها کمک کنیم تا بتوانند یک نوشته خلق کنند و این بخشی از فرایندی است که برای نویسنده‌ی خوب شدن لازم است.»

پ.ن.: تیم مک‌کِی استاد فیزیک دانشگاه میشیگان، خبرنامه‌ی مرکز نوشتار دانشگاه میشیگان

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

ریسک اعتباری؛ کلام اول: ضرورت

یکی از اصلی‌ترین کارکردهای بانک، تامین اعتبار است. منظور از اعتبار به زبان خودمانی همان وام است. مثلا فرض کنید که یک استاد نجار قصد راه‌اندازی کارگاه دارد، اما پول لازم برای خرید سرقفلی و ملک و ماشین‌آلات را ندارد. او به بانک مراجعه می‌کند و تقاضای وام می‌کند. بانک بعد از بررسی شرایط خودش و متقاضی، با تقاضای وام موافقت می‌کند. در این مثال روشن است که سرمایه‌ی اصلی استاد نجار حرفه و هنرش است. اما برای این که از این هنر استفاده کند، نیاز به کارگاه دارد. در این میان نقش بانک به عنوان دهنده‌ی اعتبار بسیار اساسی است. دلیل این که این وام اعتبار نامیده می‌شود این است که پرداخت آن بر اساس اعتباری است که بانک برای هنر استاد نجار قائل است. اگر بخواهیم عبارات بالا را از دید سرمایه‌داری بازنویسی کنیم، این طور می‌شود که یک بیزینس بانک پرداخت وام است و سعی می‌کند به کسانی که قادر هستند اصل وام و سودش را پرداخت کنند، اعتبار پرداخت نماید.
متقاضیان وام، بسیار متنوع هستند و از همه طیف و طبقه‌ای بین آن‌ها دیده می‌شود. بگذارید مثال‌ها را از مملکت خودمان بزنیم؛ وام ازدواج،  وام مسکن، وام ساخت، وام مصرفی، وام بنگاه زودبازده، وام راه‌اندازی شرکت، ... (ممکن است اسم برخی وام‌ها را اشتباه گفته باشم).
بیایید روی یکی از این وام‌ها بحث کنیم. وام ازدواج وامی است که به زوج کمک می‌کند از بخشی از مخارج ابتدای زندگی مشترک خود را جبران کنند و از نوع بسیار رایج در میان وام‌ها است. یکی از اصلی‌ترین شرایط پرداخت آن این  است که زوج باید دو یا سه نفر ضامن که کارمند دولت باشند به بانک معرفی کنند تا در صورتی که از پرداخت وام بازماندند، بانک بتواند از حقوق ضامن‌ها اقساط را کم کند.اگر بانک این شرط را بردارد، مقداری از پولی که صرف وام‌های ازدواج کرده است، بر نخواهد گشت و به اصطلاح مستهلک می‌شود. از آن جا که منابع بانک محدود است، بعد از مدتی بانک پولی برای پرداخت وام ندارد. بنابراین، بانک باید تا حد قابل توجهی از بازگشت وام به بانک از طریق اقساط اطمینان حاصل کند.
برای اطمینان از بازپرداخت وام‌ها، دو روش وجود دارد: روش اول همه‌ی مشتریان را به یک چوب می‌زند؛ یعنی برای همه‌ی متقاضیان شرایط یکسان قائل می‌شود و به همه یک میزان وام می‌دهد. هم زوجی که ماهی پنج میلیون تومان درامد دارند و هم زوجی که پانصد هزار تومان، باید دو یا سه تا ضامن کارمند دولت ببرند و هر دو هم یک مقدار ثابت وام می‌گیرند. روش دوم این است که بانک به اعتبار افراد نگاه می‌کند و شرایط و حداکثر میزان وام را بر این اساس تعیین می‌کند. در این روش، مثلا زوج اولی می‌توانند بدون ضامن تا پنج میلیون تومان و با ضامن تا ده میلیون تومان وام بگیرند اما زوج دوم می توانند حداکثر دو میلیون تومان وام بگیرند آن هم با سه ضامن معتبر (کارمند دولت با فیش حقوقی).
در نگاه اول روش اول یک روش «عدالت محور» و روش دوم یک روش «طبقاتی» به نظر می‌رسد. در کوتاه مدت هم چنین است. اما در بلند مدت روش اول کمتر از روش دوم کارایی خواهد داشت. چرا که منابع بانک را مستهلک می‌کند و دست بانک را در دادن وام می‌بنند. زوج دوم قدرت بازپرداخت وام را به بانک دارد و بانک می‌تواند با دادن وام بیشتر به آن‌ها، سود بیشتری ببرد. حتی اگر وام قرض‌الحسنه باشد، هزینه‌های عملیاتی وام که متناسب با مبلغ وام بالا می‌رود می‌تواند سود حاشیه‌ای را نصیب بانک کند. اگر از این هم بگذریم، اگر برای یک زوج پردرآمد شرایط کمتری قائل شویم، عملیات بانکی کمتری برای پرداخت وام انجام می‌شود و بنابراین بانک در هزینه‌های عملیاتی خود صرفه‌جویی می‌کند. توجه کنید که در این جا منکر کارکرد روش اول نمی‌شوم. بلکه ادعا می‌کنم که بانک با پیاده‌سازی روش دوم، تخصیص منابع بهینه‌تر خواهد بود.
توجه به این نکته ضروری است که پس گرفتن اقساط از ضامن‌ها نیز برای بانک هزینه خواهد داشت و به علاوه، چند ماهی درآمد‌های بانک را به تعویق می‌اندازد. گاهی حتی پس از چند ماه، بانک نمی‌تواند طلب خود را وصول کند. مثلا در مورد وام مسکن، بانک تنها پس از طی مراحل قضایی می‌تواند خانه را تصاحب کند یا برای فروش بگذارد که بسته به شرایط بازار مسکن مدت طولانی طول می‌کشد تا فروش برود. حتی ممکن است که آن چه دست بانک را می‌گیرد بسیار کمتر از طلبش باشد. بنابراین، برای این که بانک بتواند قابلیت پرداخت وام خود را حفظ کند، بهتر است از قدرت بازپرداخت وام اطمینان حاصل کند. «بانک یک بنیاد خیریه نیست. بلکه یک موسسه‌ی مالی است که برای تسهیل و تخصیص بهینه‌ی اعتبارات فعالیت می‌کند.»
برای پیاده‌سازی روش دوم، بانک می‌تواند از دو روش استفاده کند؛ اول رتبه‌بندی متقاضیان وام بر اساس قدرت بازپرداخت و  دوم بیمه‌کردن وام. در پیاده‌سازی اول، متقاضیان بر حسب خوش‌حسابی، میزان درآمد در زمان پرداخت وام، نوع شغل از جهت دائم یا موقت، سن، دارایی، ضامن، مقدار قرض قبلی در قالب وام و غیره طبقه‌بندی می‌شوند. برخی از این کمیت‌ها و کیفیت‌ها با اعتبار مشتری رابطه‌ی مستقیم و برخی معکوس دارند. با استفاده از داده‌ها قبلی، وزن هر یک از کمیت‌ها در ربته‌بندی کل تعیین می‌شود. هم چنین، میزان وام قابل پرداخت به متقاضی نیز با همین روش تعیین می‌شود. سپس، بانک سعی می‌کند که بر حسب میزان منابع موجود به متقاضیانی که بهترین رتبه‌ها را دارند وام پرداخت کند.
یک نکته‌ی مهم در مورد این رتبه‌بندی اعتباری این است که عوامل خارجی مثل وضعیت اشتغال و نیز ترکیب کل وام‌گیرندگان نیز اهمیت پیدا می‌کند. مثلا اگر وضعیت اشتغال کشور خوب باشد، نقش شغل دائم و شغل موقت در رتبه‌ی کلی خیلی تفاوت نمی‌کند. هم‌چنین، اگر ترکیب وام‌گیرندگان طوری باشد که مثلا همگی از قشر کارگر باشند، با خراب شدن وضع اقتصادی که منجر به بی‌کاری کارگران شود، بازپرداخت کل وام‌ها نیز به خطر خواهد افتاد. به طور کلی، ظرایف فراوانی در تشکیل سبدی از وام‌گیرندگان بر حسب رتبه‌ی اعتباری وجود دارد.
در پیاده‌سازی دوم، ظرایف کمتر است؛ وام‌ها را بیمه می‌کنند و هزینه‌ی بیمه‌ی آن را در ابتدا از متقاضی وام می‌گیرند. اگر متقاضی وام قدرت پرداخت وام را نداشت، شرکت بیمه مابقی یا بخشی از مابقی اقساط را به بانک پرداخت می‌کند. این نوعی انتقال ریسک از بانک به بیمه است. خطر این پیاده‌سازی این است که بانک به اعتبار شرکت بیمه، تلاش زیادی در تعیین ریسک اعتباری نکند و به متقاضیان بدون در نظر گرفتن قدرت بازپرداخت‌شان وام دهد و یا ظرایف موجود در تعیین ریسک اعتباری را در نظر نگیرد؛ چنان که در جریان بحران اقتصادی سال ۲۰۰۷، این اتفاق افتاد. بانک‌ها به اعتبار بیمه و در حجم زیاد وام‌های مسکن به افراد کم درآمد پرداخت کرده بودند. وقتی افراد نتوانستند وام‌ها را پس دهند، بانک‌ها خانه‌ها را تصاحب کردند تا بخشی از پولشان را بازپس گیرند. بخش دیگر هم از طریق بیمه مطالبه کردند. چون ترکیب کلی متقاضیان وام ناجور بود، حجم طلب بانک‌ها بسیار بالا رفت تا جایی که بانک‌ها از پرداخت بدهی‌هایشان باز ماندند و شرکت‌های بیمه هم از پرداخت پوشش بیمه‌ی وام‌ها به بانک. تعداد خانه‌های تصاحب شده هم آن قدر زیاد بود که مشتری برای خریدشان نبود. بنابراین، قیمت‌شان به شدت افت کرد و بر ضرر بانک‌ها افزود. (البته این بخشی از بحران اقتصادی بود. بحران ابعاد دیگری هم داشت.)
در عمل و در شکل ایده‌آل آن، رتبه‌بندی و بیمه‌ی وام باید با هم پیاده‌سازی شوند. چرا که اگر قرار باشد وام فقط به افراد پردرآمد پرداخت شود، ابزار مفیدی نخواهد بود. به علاوه، تعداد متقاضیانی که رتبه‌ی بالایی دارند زیاد نیست. بنابراین، بعد از این که بانک به متقاضیان اول رتبه وام پرداخت کرد، سایر منابعش را به متقاضیان کم‌رتبه اختصاص می‌دهد. اما برای اطمینان از بازگشت سرمایه، باید از ابزار بیمه‌ی وام استفاده کند.
یکی دیگر از فواید رتبه‌بندی، مبارزه با فساد اداری در پرداخت وام است. خصوصا برای کشوری مثل ایران که منابع بانکی برای وام بسیار محدود است و زد و بند پشت پرده پرداخت وام زیاد. در صورت وجود یک رتبه‌بندی اتوماتیک و سراسری، رئیس شعبه نمی‌تواند به جای متقاضی با رتبه‌ی خوب، به متقاضی که رتبه‌ی پایینی دارد وام دهد. حداقل «پارتی‌بازی» در حد رتبه‌های یکسان کاهش می‌یابد.
در این پست سعی کردم به زبان ساده توضیح دهم که ریسک اعتباری چیست و چه‌گونه باید مدیریت شود. چیستی آن را با اهمیت قدرت بازپرداخت وام در حفظ بقای بانک و مدیریت آن را با روش‌های رتبه‌بندی و بیمه‌ی وام به طور مختصر تشریح کردم. برای پست‌های بعدی در ریسک اعتباری، نیازمند کمک فکری خوانندگان این پست هستم. لطفا نظرات خود را پای این پست ارائه دهید.

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

رویای دلاری من

دیشب خواب دیدم که اول یکی مقداری پول به ریال می‌دهد، چند دسته پنج‌هزاری و مقداری پول خرد. مقدار پول به نظرم خیلی زیاد نمی‌رسید و من چندان خوشحال نبودم. بعد با سه نفر از آشنایان سوار اتوبوسی شدیم. موقع پیاده شدن همسفرانم را قانع کردم که کرایه را من حساب کنم. راننده‌ی اتوبوس پدربزرگ خدابیامرزم بود که خیلی هم جوان‌تر از هر زمانی بود که من به یاد دارم. پدربزرگم ابتدا پول نگرفت ولی من اصرار کردم و گفت نفری ۲ تومان. من کوچک‌ترین پولی که داشتم ۱۰۰ تومانی بود. وقتی پدربزرگم ۱۰۰ تومانی را دید گفت که پول خرد نداری. گفتم نه. گفت پس خداحافظ. من هم در حالی که فکر می‌کردم که چرا این‌قدر کرایه ارزان است، بدون هیچ سخنی پیاده شدم. بعد از یکی از همراهانم پرسیدم که چرا کرایه این‌قدر ارزان است. گفت که همین است. بعد پرسیدم که چه‌قدر حقوق می‌گیرد. گفت ۲۰ تومان در ماه! من تا این را شنیدم فهمیدم که قدرت خریدم با پولی در ابتدای خواب نصیبم شد خیلی زیاد است. اصلا انگار میلیاردر شده بودم!
این خواب مرا به یاد این انداخت که این جا به دلار حقوق می‌گیرم و نرخ برابری دلار به ریال هر روز زیادتر می‌شود که یعنی ارزش پولی که من می‌گیرم به واحد ریال روز به روز افزایش پیدا می‌کند. البته این مایه‌ی خوشحالی نیست و در این پست قصد دارم توضیح دهم چرا.
نکته‌ی اساسی استدلال من این است که این که ارزش پول ملی، ریال، کم شود یا زیاد اصلا مهم نیست، آن چه اهمیت دارد قدرت خرید است. مثلا واحد پول کشور آذربایجان، مانات است که یک واحد آن از یک دلار ارزش بیشتری دارد. اما مردم کشور حاصلخیز و کم جمعیت آذربایجان از مردم کشور پرجمعیت و بیابانی ایران قدرت خرید کمتری دارند. (به غیر از آن رفاه کمتری هم دارند.) آن چه مهم است این است که مردم با پولی که به عنوان حقوق دریافت می‌کنند، چه می‌توانند بکنند. مثلا اگر یک آمریکایی با حقوق ۱۲۰۰ دلار به زحمت می‌تواند هزینه‌های اولیه‌ی خود را تامین کند، فقیر حساب می‌شود. اما اگر یک ایرانی با ۱۰۰۰ دلار علاوه بر تامین هزینه‌های اولیه می‌تواند ماهی یک بار مسافرت هم برود، قدرت خرید بیشتری دارد و بنابراین از آن آمریکایی ثروت‌مندتر است. بحث نرخ برابری دلار و ریال هم به خودی خود مطرح نیست. باارزش بودن واحد پول ملی پُزی ندارد اگر جیب خلق خدا خالی باشد و بی‌ارزش بودن آن هم خجالتی نیست اگر مردم در رفاه باشند. بنابراین، سوال این است این تغییرات قیمت دلار چه تاثیری در زندگی مردم دارد و چرا دولت می‌کوشد قیمت دلار را پایین نگاه دارد.
اقتصاد مملکت ما یک اقتصاد مصرفی است که ما نفت خام را می‌فروشیم و با دلار حاصل، همه‌ی نیازهای خود را تامین می‌کنیم. در واقع، نقش تولید غیرنفتی ناچیز و قابل صرف‌نظر است. در این اقتصاد ما همه چیز را وارد می‌کنیم. در این میان، اگر دلار ارزان در اختیار واردکننده قرار گیرد، قیمت تمام‌شده‌ی کالاهای وارداتی کم‌تر می‌شود. این نوعی یارانه به تمام مردم ایران است و به نوعی کنترل کننده‌ی قیمت مواد مصرفی. در این میان برای مردمی که حقوق خود را به ریال می‌گیرند ولی حداقل بخشی از قیمت کالاها و خدمات مصرفی‌شان به دلار وابسته است، خبر افزایش دلار خبر خوبی نیست. از طرف دیگر، افزایش نرخ برابری دلار به ریال می‌تواند مزایایی هم داشته باشد. مثلا واردات دیگر چندان ارزان قیمت نخواهد بود. بنابراین، بخشی از تقاضای جامعه به سمت تولیدات داخلی برمی‌گردد. این خود یعنی اشتغال‌زایی و بهتر شدن وضع مردم.
سابقا در پست‌های قبلی توضیح دادم که چرا سیاست تثبیت نرخ ارز، سیاست درازپایی نخواهد بود و اکنون به پایان دلار ۱۰۰۰ تومانی رسیده‌ایم. در این زمان، دولت می‌تواند دوباره نرخ ارز را در قیمتی بالاتر مثلا ۲۰۰۰ تومان تثبیت کند، یا این که اجازه دهد عرضه و تقاضا نرخ ارز را تعیین کند. اکنون در حال تجربه‌ی سرانجام سیاست اولی هستیم. سیاستی که نتیجه‌ی آن بازاری آشفته، دلار سه نرخی،  صف‌های طولانی جلوی در بانک‌ها و.... خواهد بود. سیاستی که دلار آن ۷۰۰ تومان افزایش قیمت پیدا می‌کند و وقتی ۱۶۰ تومان از قیمت آن کم می‌شود، نبوغ کارشناسان بانک مرکزی که در بوق و کرنا می‌شود بدون این که بدانند فردای آن روز قیمت چه خواهد شد. سیاستی که تولید داخلی را روز به روز نحیف‌تر می‌کند، کارخانه‌های داخلی را برشکسته می‌کند، و کارگران را بی‌کار. دست آخر هم کاسه کوزه‌ها سر چند خرده صرافی و خرده دلال می‌شکنند. این را کنار تحریم‌های بین‌المللی بگذاریم، می‌شویم مثل کُشتی‌گیری تشنه و گرسنه‌ که حریف قدری دارد. آزموده را آزمودن خطاست. سیاست دوم را اجرا کنید که کمی تولید داخلی نفس بکشد و کار ایجاد شود. به جای تزریق دلار به بازار برای کنترل قیمت آن، آن را برای ایجاد زیرساخت‌ها و هر چیز دیگری که اقتصاددانان توصیه می‌کنند، مصرف کنید. به این کُشتی‌گیر کمی آب و غذا  بدهید تا ببینید چند مرده حلاج است.

پ.ن.: رئیس بانک مرکزی گفته « با افزایش دلار مرعوب نشوید فقط تنش روانی است.» ایشان احتمالا خیلی شوخ هستند.

پ.ن.: درست است که فردای روزی که این یادداشت را منتشر کردم قیمت ارز مقداری پایین آمد، اما هنوز بر سر تمام حرف‌هایی که زدم هستم، مگر این که آدم عاقلی پیدا شود و دلیل حسابی بیاورد که حرفم حساب نیست. همین.