حق نسخه‌برداری (کپی رایت)

----------------------توجه: استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.

۱۳۹۴ بهمن ۱, پنجشنبه

جواب به یک نظر

این نظر در زیر پست «حکایت ناتمام خودروسازان» گذاشته شده است. به دلیل برخی سخنان نفرت انگیز داخل نظر، ابتدا آن را حذف کردم. اما به دلیل پایبندی به اصل سانسور حداقلی، تصمیم گرفتم که این نظر را به حذف محتوای نفرت انگیز آن به شکل پاسخ به نظر قبلی در وبلاگ قرار دهم. متن این نظر به خودی خود متتاقض و خالی از محتوا است. مثلا  اگر احساسات قومی را ملاک قرار دهیم، می‌توان جای ایران و خارج را به شهرکرد و اصفهان عوض کرد و همه‌ی این حرف‌ها را انجام داد. تنها توجیه برای نوشتن متن فوق، وجود احساسات شدید ملی‌گرایانه در نویسنده است و لا غیر. 

بنابراین، قصد پاسخگویی به این نظر یا نظرهای مشابه را ندارم. اما افرادی هستند که فکر می کنند که باید (یا آرزو می کنند که کاش) ما از صفر تا ۱۰۰ را داخل کشور تولید کنیم. افراد بیشتری هم هستند که فکر می کنند از ایکس تا ایگرک را باید داخل کشور تولید کنیم. به هر حال من معتقد هستم که ما نباید ایکس و ایگرک برای این که چه چیزی را داخل تولید کنیم و چه چیزی را وارد کنیم، قائل شویم. همه‌ی این ها با توجه به شرایط اقتصادی و امکانات کشور در صورت عدم دخالت نهادهای دولتی و حکومتی به طور خودبه خودی شرایط بهینه‌ی خود را پیدا می‌کند. هیچ کشوری نمی‌تواند ۱۰۰ درصد خودکفا باشد. ایربگ تمام ماشین‌های دنیا را فقط یکی دو شرکت تولید می‌کنند. بیشتر از ۸۰ درصد کشورهای دنیا از داشتن منابع طبیعی انرژی محروم هستند. احتمالا حتی تعداد بیشتری کشور هستند که هیچ خودرویی تولید نمی کنند. چرا وقتی کفش دست‌دوز تبریز می‌تواند بیشتر از تولید خودرو بازده اقتصادی داشته باشد، دولت باید به حمایت از خودرو داخلی رو بیاورد؟ در کشوری مثل مکزیک با مشکلات فراوان اقتصادی، طبقه‌ی متوسط خودروهایی سوار می‌شوند که در ایران خودروی لوکس محسوب می‌شود و تازه قیمت تمام شده آن ها در مکزیک برابر قیمت پراید است. تقریبا همه این خودروها هم در خود مکزیک تولید می‌شود.

در بحث تحقیق هم نباید دوباره چیزی را تکرار کرد. اگر شما یک شرکت داشته باشید و از دو مهندس بخواهید یک کار را انجام دهند. یکی روش انجام کار را گوگل می‌کند و در عرض نیم ساعت یاد می‌گیرد. دیگری سعی می‌کند خودش روش جدیدی برای این کار ابداع کند و بعد از نیم ساعت هیچ کاری نمی‌کند. شما کدام را نگه می‌دارید؟ شرط اول برای تحقیق این است که شما یک مساله‌ی حل نشده داشته باشید. وقتی یک مساله‌ی حل شده دارید، حل دوباره‌ی مساله اتلاف وقت است. در عمل شما نیاز به افرادی دارید که توان یادگیری روش‌های موجود و در عین حال توان درک مشکلات و مسائل آینده را دارند. به موازات آن افرادی نیاز دارید که بتوانند این مسائل را حل کنند. افراد دسته‌ی دوم، باید ابتدا روش‌های موجود را یاد بگیرند تا بدانند چرا این روش‌ها مسائل مطرح را حل نمی کنند.

در مورد ایران، به نظر من نظام آموزشی در مقایسه با صنعت، کشاورزی، محیط زیست، اقتصاد، سیاست، ... بسیار پیشرفته تر است و یکی از نقاط قوت. صنعت ایران و خصوصا خودروسازی در مقام مقایسه مثل نظام آموزشی است که در آن دروس دبستان را در دبیرستان تدریس می‌کنند و تنها دلیل آن حمایت بی دلیل دولت از صنایع دولتی است. در زمینه‌ی کشاورزی هم وضع شاید کمی بهتر از صنعت باشد اما در مقایسه با آموزش مثل این است که دانش‌آموز مدرسه برود و مطالب به او درس داده شود اما هیچ کتابی یا دفتری نداشته باشد. در واقع لازمه‌ی کشاورزی و صنعت که زیرساخت آن است، به دلیل این که دولت دلارهای نفتی را صرف نجات صنایع دولتی ورشکسته می‌کند، توسعه نیافته اند. در مورد محیط زیست هم که ما دقیقا کپی کارهایی که کشورهای غربی و شرقی ۴۰-۵۰ سال قبل انجام دادند و محیط زیستشان را نابود کردند را تکرار می‌کنیم؛ مثل استفاده از آفتکش در مقیاس بالا، تبدیل جنگل به زمین زراعتی، ایجاد سد، .... حال آن که دیگر این کشورهای نه آفتکش در مقیاس بالا استفاده می‌کنند و نه سد می‌زنند.

به هر حال من فکر می‌کند ایران به آرامی در حال طی مسیر توسعه‌ی خود است و یکی از بزرگترین موانع کندکننده‌ی توسعه دولتی بودن همه چیز است.


رضا احدی

برای من که در کودکی عاشق فوتبال بودم، رضا احدی نامی بسیار آشناست. خیلی‌ها بودند که دوست نداشتم بازی کنند. خیلی ها بودند که بازی کردن و نکردنشان برای من فرقی نداشت. اما همیشه از اینکه احدی در زمین برای استقلال یا تیم ملی بازی کند، خوشحال می شدم.
مرگ این بازیکن یا هر انسان دیگری دردناک است، خصوصا اگر به خاطر یک بیماری قابل معالجه باشد. اما به هر حال مرگ انسانی که بخشی از نوستالژی دوران کودکی است، مرا آن‌قدر آزار نمی‌دهد که بیایم یک پست برایش در این وبلاگ بگذارم. اما متن محمد تقوی تحت عنوان «رضا احدی نخواست زنده بماند»، مرا آن قدر آزرد که تصمیم گرفتم در این پست این متن را برایتان به اشتراک بگذارم.
اصولا تغییر محیط از یک جامعه‌ی بزرگ با ارتباطات زیاد به یک جامعه‌ی کوچک که در آن هم آدم مهمی نباشی بسیار آزار دهنده است، و البته قابل درک است که چرا این تغییر ممکن است باعث افسردگی شود. متاسفانه هیچ بیمه‌ای هم برای این شرایط وجود ندارد. این اتفاق فقط مختص نسل سوخته فوتبال هم نمی شود. ممکن است بین نسل سوخته به دلایل قابل درک شیوع این نوع افسردگی بیشتر باشد، اما بسیاری از خوانندگان، هنرپیشگان و افراد مشهور بوده‌اند که با وجود ثروت زیاد بعد از مدتی از یاد رفته اند و صرف نظر از این که ثروت خود را حفظ کرده باشند یا نه، دچار افسردگی شده اند و سرنوشتی مشابه رضا احدی پیدا کرده اند.
در مورد برخی دسته‌هایی از این نوع مشاغل مثل مدل شدن، بنیادهای خیریه‌ای هستند که کمک می‌کنند افراد بعد از از دست دادن شهرت، روی پای خودشان بایستند و با زندگی جدید تطبیق پیدا کنند. در مورد مدل‌ها و ورزشکاران مخصوصا این قضیه جدی است. زیرا دوره‌ی کاریشان بسیار کوتاه است و بعد از این دوره مشاغل چندانی وجود ندارد که آن‌ها را مشهور نگاه دارد.
بد نیست ما هم چنین بنیادهایی در داخل کشورمان تاسیس کنیم تا کمتر شرحی به این دلخراشی بشنویم.